
در سال ۱۳۷۴، در بحبوحه آشفتگی درگیری طولانیمدت دربار شمالی و جنوبی، پسری به نام اونیاشا در خانوادهای از بازیگران تئاتر ساروگاکو به دنیا میآید. او روزهایش را در نوعی تاریکی آرام میگذراند و با یک سوال ساده اما مداوم دست و پنجه نرم میکند: چرا مردم میرقصند؟ سپس، روزی، او شاهد رقصی است که آن را "خوب" میداند - و همه چیز شروع به تغییر میکند. این داستان پسر جوان زیبایی است که روزی هنر نو را شکل میدهد و به عنوان زئامی به یاد آورده میشود.