
سانجار و ناره از جوانی یکدیگر را دیوانهوار دوست دارند ، اما پدر این دختر مخالف رابطه آنها بود. ناره و سانجار تصمیم میگیرند فرار کنند و مخفیانه ازدواج کنند. شب بعداز عروسی سانجار گمان میکند ناره به او خیانت کرده است و حرفهای ناره را باور نمیکند ، لذا او را از کلبهشان بیرون میکند. ناره خود را از صخره به پایین پرت میکند و به سختی مجروح میشود. ناره بعد از آن ناپدید میشود و داستان آنها به حماسه تبدیل میشود.