
هیبیکی مامیای 26 ساله مکانیک اتومبیل با معشوق دبیرستانی همسن خود، کورومی اوگاساوارا، زندگی می کند. زندگی مشترک بسیار طبیعی و پر از گرمای عشق یکدیگر است. این خوشبختی بود که آنها انتظار داشتند یک عمر ادامه داشته باشد. هیبیکی مخفیانه در حال آماده کردن پیشنهاد خود به کورومی است که بدبختی رخ می دهد. یک تونل فرو می ریزد و او را به مدت چهار روز به دام می اندازد. او که به سختی زنده است، متوجه می شود که دنیایی کاملاً تغییر کرده است. مطلقاً هیچ کس در اطراف وجود ندارد، سیگنال های ارتباطی مرده اند، شبکه حمل و نقل خراب است، و تنها اطلاعات موجود فرمان تخلیه اضطراری است که از طریق رادیو تکرار می شود. هیبیکی هر جا می رود لکه های خون می بیند.