
سیاه و سفید دوقلوهایی با یک ارتباط قدرتمند هستند. با این حال، پس از جدایی والدینشان، پدر وایت او را به خارج از کشور برد و خانواده آنها عملاً دو نفر شدند. هنوز پانزده سال نگذشته است که وایت - که حالا بزرگ شده - به تایلند باز می گردد. یک روز، ظاهراً از هیچ جا، وایت عذابی مانند مرگ را احساس می کند. او در بیمارستان بهبود می یابد، اما آنها قادر به تعیین علت نیستند. سپس او از یک دوست دوران کودکی، تاد، تماس می گیرد. تاد به او می گوید که بلک به دنبال یک حمله وحشیانه در کما است و او متوجه می شود که بلک در یک باند موتور سوار است. وایت که نمیتواند آسیبی را که در سکوت به برادرش وارد شده است تحمل کند، و گمان میکند که یکی از دوستان نزدیک بلک - شان، گرام یا یوک - به او خیانت کرده است، وایت خود را به صورت سیاه در میآورد تا خائن را ریشهکن کند.