
جوزی، دختر ثروتمندترین تاجر شهر، در خانه با مشکلاتی روبرو می شود و می خواهد شهر را ترک کند اما سرگردان است. تصمیم او پس از اینکه در رختکن تارگت به خواب می رود نهایی می شود. او از خواب بیدار می شود و می بیند که یک شبه با سرایدار، جیم، در فروشگاه قفل شده است، شهر "بدون امید" و دروغگو.