
جرج کیمبال هیپوکندریا در یکی از ملاقاتهای متعددش با پزشکش، تشخیص مرد در حال مرگ را با تشخیص خودش اشتباه میکند و معتقد است که فقط دو هفته دیگر به زندگیش فرصت دارد. او که می خواهد از همسرش جودی مراقبت کند، به او چیزی نمی گوید و سعی می کند برای او شوهر جدیدی پیدا کند. وقتی بالاخره به او میگوید، او به سرعت متوجه میشود که اصلاً نمیمیرد (در حالی که او نمیمیرد) و او معتقد است که این فقط بهانهای برای پنهان کردن رابطه است، بنابراین تصمیم میگیرد او را ترک کند.