
هکتور یک روانپزشک دمدمی مزاج است که به طور فزاینده ای از زندگی هولناک خود خسته شده است. همانطور که او به دوست دخترش، کلارا می گوید، احساس می کند که یک کلاهبردار است: او واقعاً طعم زندگی را نچشیده است، و با این حال به بیمارانی که خوشحال نمی شوند توصیه می کند. بنابراین هکتور تصمیم می گیرد از زندگی فریب خورده و معمولی خود خارج شود.