
لیو ساندور (38 ساله) پس از یک مشاجره شدید با دوست پسرش، در شهر قدم میزند و داستانهای عاشقانه گذشتهاش را به یاد میآورد. در تمام روابط آنها، همیشه این نقطه وجود داشته که اوضاع شروع به خراب شدن کرده است. لیو در حالی که در خیابانها، کافهها و پارکها پرسه میزند، با ترسها و شیاطین درونش روبرو میشود و سرانجام موفق میشود خود را از آنها رها کند.