
کمال ایپکچی، تاجر مشهور، به همراه همسرش سوزان و فرزندان عزیزش مرت و چیچک، زندگی رشکبرانگیزی را در استانبول سپری میکند. با این حال، حادثهای که پسرش مرت را درگیر میکند، نشان میدهد که کمال خانواده دیگری در آدانا دارد، خانوادهای که هیچکس از آن خبر نداشت. نیلگون، معشوق دوران کودکیاش و دوقلوهایشان، قدیر و حسرت، تا آن روز در آدانا پنهان از انظار عمومی زندگی میکردند، در حالی که کمال سالها مجبور به داشتن یک زندگی دوگانه بود. اما پس از آشکار شدن حقیقت، کمال مجبور میشود برای بازپسگیری عشق ناکام خود و فرزندانش، نبردهای غیرمنتظرهای را آغاز کند.