
روزی روزگاری در مکانی دور و دراز دو سرزمین بود. جهان به یک سرزمین درونی و یک سرزمین بیرونی تقسیم شد. مردم از سرزمین بیرونی می ترسیدند، که در آن موجودات وهم انگیز، حاملان نفرین زندگی می کردند. یک روز، در مرز سرزمینی که انسان ها در آن زندگی می کنند، یکی از این موجودات دختری را روی انبوهی از اجساد رها شده پیدا می کند.