
پس از یکی از جلسات دزدی از مغازه، اسامو و پسرش در سرمای یخبندان با دختر بچه ای روبرو می شوند. در ابتدا همسر اسامو که تمایلی به پناه دادن به دختر ندارد، پس از اطلاع از سختیهایی که با آن روبروست، موافقت میکند که از او مراقبت کند. اگرچه خانواده فقیر هستند و به سختی پول کافی برای زنده ماندن از طریق جنایات کوچک به دست می آورند، به نظر می رسد که آنها در کنار هم با خوشی زندگی می کنند تا اینکه یک حادثه پیش بینی نشده اسرار پنهان را فاش می کند و پیوندهایی را که آنها را متحد می کند آزمایش می کند.