
چند روز قبل از کریسمس، ماتیاس پس از ترک کار خود در آلمان، به دهکده ترانسیلوانیا خود باز می گردد. او میخواهد خود را بیشتر درگیر آموزش پسرش، رودی، که برای مدت طولانی تحت مراقبت مادرش، آنا گذاشته بود، کند و او را از شر ترسهای حلنشدهای که او را فراگرفته است رها کند.