
شرک از زندگی یکنواخت خود خسته شده است. او هر روز از خواب برمیخیزد و کارهای تکراری انجام میدهد. برای همین آرزو دارد تا به روزهای قبل که مردم از او میترسیدند و به تنهایی زندگی میکرد بازگردد. در نتیجه وسوسه می شود تا پیش رامپلاستیلسکی جادوگر برود.